
چند شعر کوتاه از عمار انجم روز
منهای روزهای بعد
حالم خوب است
چیزی به تماشای غروب نمانده
و زنان و مردان شهر
تازه از پیک نیک رسیده اند
۲
نه
در
نباید گشوده شود
این واوی که میان آدم هاست
واو ربط نیست
حلقه داریست که
می چرخد
۳
چنان
گلی عریان
که می کوبد
خودش را
بر سینه باد
اندوهناکم
اندوهناک. . .
۴
زندگی کات شود
بازیگر نقش من
اول از همه دوش می گیرد
لباس های بازی اش را درون ساک می گذارد
کفش هایش را می پوشد
و برای همیشه می رود ...
۵
روزی از پی سالها انتظار
کنج خانه نشسته ای
یکهو
اخبار می گویید
فردا ابریست هوا
آرام
به خودت می گویی
باد هم
یادش را ببرد
باران می آورد