|
مگه نمی گن نسل دایناسور ها منقرض شده پس چرا ما زنده ایم؟ حسین پناهی
|
شعری از سید عماد موسوی مرتضوی
شب و خواب
نگاه دزدکی و لحظه ای تو را دیدن
هجوم فکر و خیالات و شب نخوابیدن
به قصد خانه تکانی ، حیاط را شستن
به روی خاطره ها آب تازه پاشیدن ... !
همیشه راز دلت را به بادها گفتن
همیشه بیخودی از هر نگاه ترسیدن
کنار ابر نشستن به شوق روزی که ...
کنار ابر نشستن به شوق باریدن !
نیاز و ناز ، نشستن در آفتابی که ...
کِرِم به صورت دیدارها نمالیدن !!
خرید یوسف قسطی ، عزیز مصری که ...
به پول رایج کشور تو را "هزاریدن" ... !
به لطف جزوه ی چشم سیاه و سرد تو
تمام فلسفه ها را نخوانده فهمیدن
دوباره قصّه ی پروانه ای به شوق شمع
به چند تا غزل و چرت و پرت چسبیدن !!
به روی تخت که از بوی تب ، تنش داغ است
تو را به شیوه ی هذیان به حرف پیچیدن ...
دوباره خواب نرفتن ، دوباره تخت ، پتو ...
دوباره خواب نرفتن ، دوباره غلتــــــــیــــــــدن .......