X
تبلیغات
شعرجیرفت

شعرجیرفت

عجب نه آن است که من تو را دوست می دارم، که صاحب جمالِ برکمال را عاشق کم نیاید؛ عجب از آن است که تو مرا دوست می داری، واز فرق تا قدم من همه عجز و خاکساری و آلودگی است. (روح الارواح)

مجموعه شعر پلی که سیدش نمی خندد اثر ساسان شیبانی نژاد ، به جمع هشت کتاب پر بازدید سایت کتاب سبز پیوست .

چند شعر از این مجموعه

1

همه ی ما روزی می میریم

وزندگی را به آنها که می آیند

پاس می دهیم

وآنها هم

به آنها که می آیند

بلاخره یک روز یکی

زندگی را

به تور دروازه می چسپاند

ومابرنده از بازی بیرون می رویم

2


رفیق گمنامی دارم

که در زندگی بعدی ام

با او به پادگان می روم

بر مزارش گریه می کنم

آن روز شاید

من هم نامم را به او گفتم

3

نفس هایم به نام تو

در زمستان های زابل نلرزی

دستت را ها نکنی

زبانم به نام تو

به دخترت بگویی

یک مرد چگونه میان بازوانش گم می شود

قدم هایم به نامت

روزی اگر بازویت خراشید تورا به خوابم بیاورند

دست هایم برای معشوقت

تا گیس هایت را ببافد

چشم های سیاهت را نقاشی

درخت نارنج اما بماند برای من

تا دخترت بداند گربه ها چگونه از یک مرد بالا میروند

4

هر شب به پارک می روم

به حسنک فکر میکنم

از انگشت های تو آویزان می شوم

به هیتلر فکر میکنم

در کوره ی چشم های تو می سوزم

و در جمهوری

به دنبال صدایی می گردم که می گفت :

چه طوری ساسان؟

تا به پلی برسم

که سیدش نمی خندد

روزگار اینجا

شده گاوی که شاخ های خودش را خرد میکند با این حساب

اتاقی اجاره کرده ام

ازرویای کودکی مان بی سقف تر

به دیدنم اگر آمدی

به خیلی ها دست خواهی داد

ولی دستت به دست کسی نخواهدخورد

تو اما فراموش نکن

دست های من سردشان می شود بی تو


آرمین پورامین

سلام
من از شعر اولت خیلی خوشم امد به نظرم آرمان گرایی با احساس قوی یک شاعر حساس در این شعر وجود دارد یک شعر از عمق یک شاعر .کسی که روزی خواهد آمد یک نجات دهنده در باورداشت شاعر و مردمش که قرار است بلاخره روزی بیاید و توپ پنچر زندگی را به تور دروازه بچسباند و این بازی که قرار است انسان بر مرگ حریف همیشگی اش پیروز شود تمام شود
امید به آینده و ستایش مرگ به عنوان یک حریف قدرتمند و سیاهی و تباهی موجود در جهان پیرامون زمان حال بن مایه ی اصلی این شعر است اما به نظرم امید دورنمای این شعر است
فرم و زبان در این شعر برایم مهم نیست آن لذتی را که می خواستم این شعر به من داد .این حرف ها هم که گفتم اصلا نقد شعر نیست ساسان عزیز فقط برداشت شخصی خودم است در ضمن از دیدن عکست خوشحال شدم


احسان مهدیان

سلام دوست من
از حضور و ابراز نظر شما خوشوقتم/
با عرض معذرت من فقط شعر سوم و چهارم شما را دوست دارم .
این حرف کلی را زدم تا در واقع بی حوصلگی ام را کمی نشان بدهم و اگر چیزی گفتم از من نرنجی .
این دو شعر مخصوصا شعر چهارم خصوصیات متفاوتی دارند اگرچه گاهی بی دلیل فعل را ندارند و شاید خودتان متوجه شده باشید .
بعضی از دوستان به دلایل مختلف از جمله نزدیک شدن به نثر فعل گذاری را رد می کنند من به آنها حق می دهم اما در شعری که سطر آن منطق نثر شکنی دارد که فعل مغذوب نیست مطلق نباید دیبد .
این سطر دوست داشتنی من : روزگار اینجا شده گاوی که شاخ های خودش را خرد میکند.
در همین صفحه ای که شما کامنت گذاشتید سطر آخر اینگونه است :
من هنوز فکر میکنم زمین روی شاخ گاوی است
بالاخره یک روز به کشتارگاه سپرده می شود

این دغدغه مشترک را هم به فال نیک میگیرم .
دوست شما هجووووووووووم


م. نهانی

درودها ساسان عزیز...
کارهایت را خواندم...فرم زبان و نوع تصویرسازی کارهای کوتاهت را دوست نداشتم(ببخشید صریح می گویم که این کاملا سلیقه ای هست یعنی من دوست نداشتم، دوستان دیگر شاید دوست داشته باشند)...اما کارهای سوم و چهارم ات حرف نداشتند...کار پنجم که یک عاشقانه ی دوست داشتنی و خوب بود...و همین طور سیالیت خودت در شعر آخری را دوست داشتم...صمیمت زبان در هر دو شعر آخرت نمود خاصی دارد


تارا مجاهد

سلام دوست شاعرم:
از دیدن عکس تون هم خشنود شدم کار خوبی بود
شعرهارو چندباری خوندم :اول این که کارها درمجموع خوب بودن شعر 2 یک همبستگی دلچسبی داشت یک درک لمس کردنی بهم داد ممنون
دوم این که : دوست من چه لزومی داره فعل نداشته باشیم درجایی که برای فهم بیشتر بهش نیاز داریم گاهی نبود فعل ضربه ی اساسی به سطر می زنه
سوم این که: شعر آپنجم زیبا بود اما سطرهایی مث"به دیدنم اگر بیایی/ به خیلی ها دست خواهی داد/ ولی دستت به دست کسی نخواهد خورد " به نظرم ویرایش می خواد شما همه چیز رو در این سه سطر گفتی ایجازی رو که می خواستی اجرا کنی موفق نبوده
چهارم این که : پایان بندی شعر اولت عجب دلچسب بود ممنون
پنجم این که: آفرین که کار تولید می کنی و راکد نیستی / من بیشتر کاراتونو دوس دارم


مهردادفلاح

پشت هر کدام از این شعر ها ، فکری تازه است و به ندرت خودت را تکرار کرده ای . شعر اول و چهارم سخت مرا به شگفتی واداشت. آقای شیبانی باید قدرطبع خود را بدانید و همین طور هوشیار قدم بردارید .


داریوش سالاری

ساسان جان سلام داستان یک شهر دنیایی از جیرفت در داستانهای کوتاه از مسافر تا تبخال چند داستان از جیرفت زندگینامه اش به قلم خود نه صفحه درباره جیرفت در مصاحبه با بی بی سی بهترین دورانش را سختی اب و هوای جیرفت عنوان کرد من نمیدانم چرا به قول علیمرادی جناب احمد محمود اینقدر از جیرفت گفته خودش میگوید چون فضای جیرفت وآمریکای جنوبی مثل همند وداستانهای مارکز ونویسندگان آمریکای جنوبی در بعضی شهرها فرهنگی که نه بلکه فضاها مثل جیرفتند و به بی بی سی گفت مردم جیرفت هیجانی هستند نه آرام پس می توانند رمان را هیجانی کنند نه ارام واین چیزی است که دیوانه ات میکنند نشریه داستان شماره تیرماه علی علومی طوری نوشته که انگار جیرفتی است و فرهنگ جیرفت را بسیار پارسی و بلوچی وزیبا عنوان کرده من روزگاری دلم میخواست از جیرفت بروم الان دلم میخوتهد یکسال بروم در سربیژن ویکسال در رمشک لابلای مردم زندگی کنم ومرا به عنوان دبیر فیزیک نشناسند مثل یک پارچه فروش دربین آنه باشم یا مثل یک قاتل فراری به ظاهر به رمشک ونمداد پناهنده شوم وبزرگترین رمان را در حد کلیدر بنویسم جیرفت را من از ین پس تا اخر عمرم ترک نمیکنم البته من از شهرنشینی اش خوشم نمیاد هرچند که علومی میگه هنوز در تهران هم زندگی ها شهری نیستند ساسان تورا خدا بیا وبه هرزبانی که دوست دلری مهم نیست زبان ساده یا اصلا زبان قبلی ات داستان بنویس .ساسان داستان را رها نکن .من از هرکسی که اینده بزرگ میشه خوشم میاد تو میتونی.


محسن بیدوازی

درود
شعرهای زیبایی بود...
من شعر شماره 2 رو خیلی خیلی دوست داشتم...
مانا باشی...


سید عماد موسوی

سلام ساسان جان
بدون تعارف میگم که از شعرات خوشم میاد و زبان و لحن کارهات را دوست دارم .
فارغ از نقد تخصصی و فنی ، بر مبنای زیبایی اگر شعرت را محک بزنم ، زیباست و خوب از عهده ی انتقال درونیات برآمده ای ...
به امید روزهای فراخ تر ...


حمید حمیدزاده

سلام ساسان . شعرات خوبه . اما خوبتر اینه که تو فعالی و داری کار میکنی.


مینا

ساسان عزیز بی نهایت خودت وشعرت را دوست دارم . مانا باشی مهربان


عبدالرضا حسینی

سلام بر ساسان عزیز. همه اشون عالی بودن ولی شهید گمنام یه چیز دیگه بود. همیشه از این متفاوت بودنت لذت بردم. موفق تر باشی


افاق شوهانی

شعرهای شما را خواندم و بسیار لذت بردم


یوسف رستمی

درمورد مدرن بودن این شعرها می توان چندین صفحه مطلب نوشت .


مسعود علی رضایی

شعر هایتان زیباست آقای شیبانی ..


فرزاد

کارهایتان دارای روایتی با رگه ای سورئالیستی است.
شعری با حرکتی آرام و پخته در فرم


سمانه

تصاویر خوبی بود
کار هاطوری بسته شد که نمیشه چیزی گفت
شاد باشید.


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم شهریور 1392ساعت 17:33  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

« گرسنه نیستی ؟ توکه از صبح تاحالا چیزی نخوردی .قربان ، به این بدن جاندار باید غذا داد .کمی به آن رحم کن وبگذار چیزی بخورد . می دانی ؟ بدن ما در حقیقت به منزله ی چهارپایی است که بر او سواریم . اگر غذایش ندهی وسط راه ولت می کند.» زوربای یونانی نوشته ی نیکوس کازانتزاکیس

چند شعر کوتاه از عمار انجم روز


۱

منهای روزهای بعد

حالم خوب است

چیزی به تماشای غروب نمانده

و زنان و مردان شهر

تازه از پیک نیک رسیده اند

۲

نه

در

نباید گشوده شود

این واوی که میان آدم هاست

واو ربط نیست

حلقه داریست که

می چرخد

۳

چنان

گلی عریان

که می کوبد

خودش را

بر سینه باد

اندوهناکم

اندوهناک. . .

۴


زندگی کات شود


بازیگر نقش من


اول از همه دوش می گیرد


لباس های بازی اش را درون ساک می گذارد


کفش هایش را می پوشد


و برای همیشه می رود ...



۵


روزی از پی سالها انتظار

کنج خانه نشسته ای

یکهو

اخبار می گویید

فردا ابریست هوا

آرام

به خودت می گویی

باد هم

یادش را ببرد

باران می آورد


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم اسفند 1391ساعت 20:36  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

به رابعه گفتند: «تو او را می پرستی، می بینی؟» گفت: «اگر ندیدمی، نپرستیدمی.» (تذکرة الاولیا)

شعری از محمد غزنوی



تلخ !

حادثه

از گلوی کودک

می زیست

پدری ایستاده بود

که نان از دستش

نیافتد

و زنی

آشوب شهر را

مشایعت می کرد

آی

دز .....

آی .....

بگیر .....

صدای رساتر

بابا دو بخش است

آب یک بخش

نان .....

بحثی ممنوع

در ذهن

معجزه می خواهد

آن خشک خاک

سفره نمی زاید

شرمم می آید

دوباره زن...

دوباره کودک...

صدایی رساتر..

خیابان همهمه می خواهد

در ذهن

خیابان های شیب شب

پشت چراغ قرمز

خیابانی به خاطر من

جریمه می شود


آرمین پورامین:

سلام و عرض ادب به تمام شاعران جیرفت از دعوتتان متشکرم
بنده به عنوان عضو کوچکی از جامعه ی ادبیات به آقای غزنوی توصیه می کنم این نوع مبهم گویی در شعر را کنار بگذارند اواخر دهه ی هشتاد و همین امروز که دومین سال از نود هستیم اینگونه مبهم گویی و فرار از محتوا منسوخ شده است شعر ایشان بیشتر باید دهه ی هفتادی باشد آن هم در سطحی پایین تر نسبت به شاعران آن دوره که افرادی چون عبدالرضایی و شمس هم در آن دوره شعر می سرودند شعر ایشان با بندهای بریده و تصاویر ناقص فاقد محتوایی خاص برای القا به مخاطب است به طوری که بنده ندانستم این شعر در کدام ژانر معنایی قرار دارد سیاسی است یا اجتماعی یا حتا عاشقانه .تلخ حادثه از گلوی کودک می زیست.
بهتر بود می گفتند در گلوی کودک می زیست .پدری ایستاده بود که نان از دستش نیفتد بعد زنی که آشوب شهر را مشایعت می کند بعد صدای بریده ی همان زن یا پدر یا هر کس دیگری که می گوید:آی دز...آی بگیر .من که نمی فهمم ما چرا باید اینقدر مخاطب را گیج کنیم وبپیچانیم چرا نباید راحت و رک حرفمان را بزتیم تمام شعر همین طور است بندی هم از احمد شاملو آورده بحثی ممنوع در ذهن که باز بی ارتباط است با دوست عزیزمان آقای غزنوی غرض شخصی ندارم اما اگر مایل باشند می توانم تا چند روز از شعرشان ایراد بگیرم بهتر است ایشان زبانشان را ساده کنند
از یونان و اسداللهی و گروس شعر بخوانند و شعر بگویند نه اینکه با تصاویر نارسا مخاطب را بپیچانند امیدوارم از من ناراحت نباشید دوستدار شاعران جیرفت(آرمین)


کروب رضایی :

سلام دوستان شاعر

گریز از از صدای التماس آمیز و اخباری آی دز........به صدای رساتر بابا.....اشوبی در ذهن مخاطب ایجاد می کند نقبی که شاعر از کلمات به اجتماع دردمند زده اند گرچه سوژه تازه ای نیست اما دردی است مزمن که هنوز زانوهای جامعه از آن می لنگد و مردی که از اهل عیال شرم دارد ..........همیشه شعر جنوب شعر های درد بوده اند و این شاخصه خوبی است بین شاعرانی که که با درد زندگی می کنند و با آن شعر می سرایند


امیدوارم از محمد غزنوی عزیز و دیگر شاعران خوب جیرفت بیشتر بخوانم

با درود


احمدی :


در شب شعرهای جیرفت کارهای آزاد بهتری می شنویم سطح این شعر خیلی بالا نیست.(حادثه / از گلوی کودک /می زیست) یعنی چه؟ حرف اضافه ی فعل زیستن ، از نیست! گسست زبانی، اشکالات آشکار موسیقایی ،ممتنع کردن سهل ،پراکندگی محتوا و عدم ارجاعات زبانی موفق بخشی از ایرادات کاری بود که برای این ماه انتخاب کرده بودید
لطفا گردانندگان وبلاگ کمی دقت کنند.


قربان بهاری :

سلام
كمي مطالعه شعر اين روزها مثلا مجموعه شعرهايي كه در همين دو سه سال اخير چاپ شده اند همانطور كه در اسپانيا فارسي حرف زدن به درد شما نمي خوره اين زبان و بيان هم به درد شعر در دهه نود نخواهد خورد و مخاطب هر چقدر هم كه انديشه شما ژرف باشه تمايلي براي برقرار كردن رابطه با شعر نخواهد داشت.
موفق باشيد.


محمد حسن مرتجا:

درود بر دوستان مهربان جیرفت/ محمد جان داغ وخون گرم جیرفتی شعر خوب می گوید. اما شعر اتفاق است . وباید در اندرون زبان برای یافتن مخفی ها ......دست به کار شد.معمولا انچه ما می نویسم ضرورتا حرف اخر و-شعر- نیست. باید اشنازدایی کرد تا اعماق..تا زیر سطری که می نویسیم سطر ناب تری پنهان نباشد. این کوتاه از بهرام اردبیلی تقدیم
من انم /که پل به دیدنم سی وسه چشم دارد


عمار انجم روز:

با احترام به نظر تمامی دوستان عزیز
ویژگی اصلی شعر محمد که قطعا وام دار شعر شاملوست موسیقی درونی شعر های او و ترکیبات زیبای شعری اوست که در این شعر می شود به موارد زیبای زیر اشاره کرد
خیابان های شیب شب که این ترکیب محل رویدادی که در شعر اتفاق افتاده است را به زیبای بیان می کند
"ذهن خیابان "
"خشک خاک "
" آشوب شهر "

و پایانی زیبا برای بسیاری از شعر هایش

و مولفه ای دیگر شعر غزنوی حضور ملموس آدم ها در شعر اوست ،مثلا در همین شعر پدر ، مادر ، کودک ، خود شاعر ، پلیس ، دزد ، و صدای رساتر که البته من دوست داشتم منادی این صدای رساتر در شعر بیشتر حضور داشت و حتی می شد شعر با صدای این شخص که به نظر می آید شخصی روشنفکر و آشنا به درد جامعه است ادامه پیدا می کرد
.


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391ساعت 19:14  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

مجموعه ی شعر پشت گندم زارسروده ی مریم بالنگی منتشر شده است ، علاقه مندان می تواننداین مجموعه شعر راازانتشارات نشر دانش واقع در جیرفت ونشر کسری خردیداری نمایند . وبلاگ شعر جیرفت هم به نوبه خود برای این شاعر آرزوی موفقیت هرچی بیشتر رادارد .



چند شعر از کتاب پشت گندم زار


۱

خرس خوب سیاهم

آن همه ماهی در باغچه خانه ام کاشت

تا تمام رودخانه های جهان را برداشت کنم

مرد.

۲

این زمستان سخت طولانی است

چیزی اگر نماند برایم

اسبی را که بسیار دوست می دارم

خواهم سوزاند.

۳

سرم درد

درد می افتد روی دامن صفورا

دیشب سایه یک مرد

خم شده بود روی اندامم

سریک گنجشک را

آرام آرام

می برید

از تاریکی می ترسم

بردارپیرهن ات را

از صورتم

وای

تمام مدت گریه می کردی

مریم

۴

من و خودکشی

جنس های حرام زاده داریم

اولین سیگار صبح

هنوز روشن نشده است

می گوید:

خودم راباتو سگ خورکردم

انگشتش را فرو می کند

توی حلقومم

کلمات با لباس قرمز

ملحفه ام را شاعر می کنند

از درد به خون می افتم

ته مانده سیگارش را

می آورد سمت لب هایم

می گوید :

بقیه اش را تو بکش

بزن

هفت ونیم شد

این ریش را

هنوز در نیامده

باید زد

۵

از خواب که بیدار شدیم

مرده

دیربود و

فقط باید می دانست

آن سیاهی متحرکی که

هر رزو با شیشه ای شیر آغاز می کرد

مرگ بود

مرگ

۶

با گریه ات

ببین لخت می شوم

این جور دوستم نداری؟

باد خود وزیدن باشد

درخت اما برگش را دربیاورد

۷

چه ناگزیر دردناکی دارم

صفورا


تو از مزرعه که برمی گردی

موهای دخترت را که می بافی

بستر معشوقه ات را که صاف می کنی

دامنت را که بالا میزنی

تازه میفهمم

تمام اندیشه هایم به شاش سگ هم نمی ارزید

مچاله می شوم

توی کتاب هایم من


پشت گندم زار چه می نوازند؟

نگاهی به مجموعه شعر "پشت گندم زار" اثر مریم بالنگی

مهرداد نصرتی(مهرشاعر)

از عناصر مهم شعر کلاسیک، حامل هایی موسقیایی آن است. در شعر سنتی فارسی، وزن، قافیه، ردیف، واژآرایی و همآیی هنرمندانه واژگان که به عبارتی همان گزینش موسیقی ساز واژه ها است، حامل های اصلی موسیقی در شعر هستند(1). از میان این پارامترها، همچنان سه عنصر؛ وزن، قافیه و ردیف معمولاً بار اصلی را بر دوش می کشند. لازم به یادآوری است که از پیش، قرار بر شعر بودن اثر گذاشته ایم، و الاّ نظم من دون شعریّت، تکلیفی روشن دارد که فارغ از هرگونه ارزش گذاری، تبیین تفاوت آن با شعر، از حوصله این مقال خارج است.

در شعر سپید، غیاب وزن؛ به معنی آنچه در بحور مختلف از آن نام می برند و نیز قافیه و ردیف، به معنای متداولی که در شعر سنتی می شناسیم، ورطه ای را ایجاد می کند که در صورت عدم تبحّر شاعر در جبران، موجب سقوط اثر به درون تاریکی های بی انتهایی می شود که هرگز شعر از آنجا به سلامت به درنخواهد آمد.

در شعر سپیدی که از شاعران نام آور می خوانیم، خلاء مذکور نه تنها به وسیله سایر عناصر موسیقیایی، مثل؛ واژآرایی و واژه گزینی با معیارهای زیبایی شناسانه مبتنی بر موسیقی کلام تأمین می گردد، بلکه وزن های غیر بحری، به کارگیری قافیه و حتی ردیف در مواضعی غیر پریودیک از ابزارهای موسیقیایی در شعر شاعران سپیدگویی است که به ارزش موسیقی و اعجازی که در تاثیر می گذارد، واقفند.

با این وجود، اینها تنها عناصری نیستند که می توانند جای خالی حامل های موسیقیایی را در شعر پُر کنند. برای مثال، زبان بدیع و نوآور، خود می تواند شعر را آنچنان در شنونده یا خواننده آن تجلّی دهد که وی هرگز از فقر موسیقیایی اثر مطلع نگردد. یا عنصر دیگر، یعنی، خیال، به خصوص اگر در معیّت اندیشه ای ناب و درخور باشد، مکفی است.

"پشت گندم زار" اثر خانم مریم بالنگی(2) مجموعه ای از اشعار ایشان در قالب سپید است. این کتاب شصت و چهار صفحه ای شامل شصت و سه قطعه شعر سپید است که در ادامه یادداشت حاضر با نگاهی معطوف بر متن و فارغ از پدیدآورنده آن، به بررسی هایی حول محور توصیفات فوق خواهیم پرداخت.

شعر آغازین این مجموعه را با هم مرور کنیم:

سرگیجه عجیبی دارم/به گمانم آبستن درکی دوقلو/در تضادم /با دردی که در گلویم/به تداول نشسته است

ما شباهت عجیبی به هم داریم.

تقابل دوگانه(3) "تضاد" و "شباهت"، قافیه درونی که با کلمات "دو قلو" و "گلو" ایجاد می شود، موسیقی نزدیک "دردی" و "درکی" تنها مواردی هستند که در این کار، به چشم می خورند. از آنسو؛ عدم بهره گیری از ایماژهای بدیع و جاذب، فرسودگی "آبستن یک درک بودن" و زبانی که از خلاّقیّت بالایی سود نمی برد، نخستین اثر این مجموعه را در جایگاهی ویژه قرار نمی دهد. در ضمن به نظر می رسد این شعر از لحاظ معنایی به فرم نرسیده است و حداقل انتظار این بود که تکرار واژه "عجیب"، شباهتی بی نظیر را حین خاتمه شعر، به اثباتی زیبایی شناسانه و شاعرانه برساند که این پدیده نیز رخ نداده است. البته با توجه به تعیین حوزه نقد در این یادداشت، از این منظر صرف نظر می کنیم ولی در اینجا ذکر دو نکته را خالی از لطف نمی بینیم:

اول آنکه باید به یاد داشته باشیم که شعر افتتاحیه در یک دفتر شعر، بهتر است از میان بهترین ها برگزیده گردد، چرا که عمده خوانندگان، برای انتخاب یک مجموعه جهت مطالعه، به اولین اثر مراجعه و تصمیم گیری می کنند.

دوم آنکه نارسایی و عدم انسجام معنایی محدود به اثر آغازین نبوده و متاسفانه در بیش از ثلث اشعار این مجموعه کاملاً مشهود است.

شعر سوم را می خوانیم:

خرس خوب سیاهم/آن همه ماهی درباغچه خانهام کاشت/تا تمام رودخانه های جهان را برداشت کنم/مرد

در این اثر واژآرایی "خرس" - "خوب" و نیز "همه" –"ماهی" و قافیه درونی "خانه" –"رودخانه"، "سیاهم"- "کنم" و "کاشت"-"داشت" به همراه یک زوج قافیه نسبی(4) در واژه های "همه" و "باغچه" از لحاظ موسیقیایی کفاف این قطعه کوتاه را تا حدود زیادی می دهد، اما مجدداً ترکیب "در باغچه خانه کاشتن" چه از این لحاظ که به شدت زیر سایه اتوریته شعر فرخزاد(5) مانده است و چه از این جهت که پس از فروغ شاعران زیادی تلاش کردند تا به نحوی از انحاء این تصویر را بدون تاثیرات پدر-شعری، پدر-شاعری(6) در آثارشان به کار گیرند و صد البته تا آنجا که مطالعات من پاسخ می دهد همگی از این مهم درماندند، باعث می شود این ترکیب به این سادگی ها در شعری موفق جا خوش نکند.

در شعر چهارم این مجموعه می خوانیم:

این زمستان/سخت طولانی است/چیزی اگر نماند برایم/اسبی را که بسیار دوست می دارم/خواهم سوزاند

در این قطعه استفاده مکرر از "س" می توانست بیش از اینها موثر باشد، اگر حداقل صدای واژ مذکور تبادر مفهوم سرما را در دل داشت. آنچه در این شعر قابل ذکر است اینکه از لحاظ معنایی به فرم رسیده است و نیز تصویر بدیعی را می آفریند که مسلماً در خواننده یا شنونده می تواند موثر باشد.

اما مریم بالنگی در برخی از شعرهای این مجموعه جسارتش را برای عبور از نحو رایج زبان به تصویر می کشد. او تجربیات زبانیش را گاه با چنان بدعت هایی همراه می کند که هر خواننده حرفه ای شعر را دوباره خواندن اثر وامی دارد.

زبانم درخت/راه نمی رود/صدای ات شن باد/زینگ زینگ گریه ام/برگ ام را بتکان/ببینم ات

البته صرف شجاعت شاعر در عبور از نحو معمول قابل ستایش است و تجربه هایی از این دست اگر با پشتکار، مطالعه و نوآوری های متوالی حمایت شود می تواند روزی زبانی استثنایی را برای او و خوانندگانش نتیجه دهد، اما در مورد شعر اخیر باید به این خوش بینی قناعت کرد و آن را مرحله ای در گذار به سوی کشف فرم کامل خاص ایشان دانست. جالب آنکه در اینجا بداعت زبانی شاعر را از سایر امکانات زبانی و من جمله ابزارهای موسیقیایی غافل کرده است. با این وجود تصویرسازی در این شعر منهای بند: "زینگ زینگ.... گریه ام" که استحکام تصویری و ارتباط خطی-عمودی اثر را دچار تزلزل کرده است، چنان موثر است که ستودنی است.

نکته دیگری که در باب این مجموعه و بسیاری از آثار شعر، خصوصاً شعر پیشرو معاصر فارسی می توان گفت، در مورد استفاده از صنعت تلمیح (7)است. تلمیحات سنتی عمدتاً دچار فرسودگی است و استفاده خلاّق از آنها به ندرت کشف می شود و آلوژن های مدرن در اغلب موارد به نوعی شعر را از یکسو دچار ابهام نامطلوب(8) می کند و از سوی دیگر، بوی نوعی نخوت را به مشام می رساند. من با برخی از شاعران که علاقه مفرطی به استفاده از آلوژن های نوع اخیر دارند صحبت کرده ام. اینان اکثراً معتقدند که خواننده و شنونده موظف است تا خود را به روز کند، حال آنکه به نظر می رسد این شاعران متوجه روحیات اجتماعی و نیازهای زمان خود من جمله؛ شتاب، عجله، بی حوصلگی، کم صبری و... نیستند، چرا که اگر اینان لااقل به آثار ادبیات سایر ملل به ویژه، ادبیات انگلیسی و فرانسوی مراجعه می نمودند، متوجه می شدند ولو آنکه این آلوژن ها متعلق به ادبیات و تاریخ خود آنان است، اما در مواقعی که کوچکترین احتمال ابهام نامطلوب را رصد کنند، طی پانویسه ای، محل ارجاع تلمیح مورد استفاده را ذکر می کنند. ضرورت این امر در اشعاری بیشتر مشهود است که پیش دانسته های کافی خواننده و شنونده از ماجرای سابقی که به آن ارجاع می شود، شرط ارتباط با شعر و یا دریافت پیام آن باشد. البته خوشبختانه در این کتاب، فی المجموع می توان گفت که چنین مواردی محدود است ولی همچنان هست:

چشم بسته/ برایت بابا گوریو /می خواند ماه/ ارام خوابیدی/نفس هایت/ نفس هایم

علاوه بر "بابا گوریو" در اثر قبلی، من جمله واژگان و ترکیباتی که احتمال وجود یک داستان پشت صحنه، که از ملزومات درک شعر باشد را گوشزد می کند:

"نیکلا" در شعر سی و ششم:

ده قدم/فاصله گرفتند/نیکلا شلیک کرد/رو به اسمان/سه قدم /فاصله گرفتیم/تو شلیک کردی/به قلب پرنده

"تولستوی" در شعر چهل و هفتم:

واژه های ام/وحش اند/کاب کاب کاب/فاعل ها می زنند/رگ مفعول ها/ها/خون/نقطه/اتاقی از نقطه/می/کوب/کوب

کوبد/فرق فکر/تیمارستانی از فکر/تخت مرده شوی/خانه

"روسو" و "زوربا" در شعر شصتم:

می گفت به هیچ زنی/نه نمی گویم/که هر گلی یک جور با تو می ماند!/روسو اگراعتراف نمی کرد/هرگز تورا نمی بخشیدم/که هر صبح/سرم را ازپنجره /می اندازم بیرون/به اولین مردی که از کوچه /می بینم/خو دای من/دیشب خواب شما را می دیدم/احتمالن/اسم قشنگ ات/رضا ها رضا/عزی ی زم/دست ات را بگذار/روی گنجشکی که منتظر است/سرش را ببرند توی سینه ام/ببوسم ؟/صفورا قرمز می گوید/کار از ما بهترونه/می گویم/بگو بزند به جلد و ملد ام

رذالت/می گوید/دلت که می شکست/زوربا می خواندی مریم/خوب شد خانم مرد/اب توبه می خواهی /ها صفورا/از کجا به کجا بریزد؟/مسئله این است.

البته اسم های خاص دیگری نیز در تکست مشاهده می شود که به نظر می رسد فارغ از هرگونه پیش دانشی بتوان با آنها تنها به عنوان یک اسم که نماینده فردی خاص نیست برخورد و با شعر ارتباط کامل گرفت. بیشترین بسامد را دارد، صفورا و مریم (که احتمالاً ارجاع به پدیدآورنده اثر است) می باشند.

مطلب دیگری که در ارتباط با بحث گزینش واژگانی شاعر در این مجموعه می توان مطرح کرد، علاقه وافر شاعر به استفاده از کلمات حوزه نظامی و جنگ است که بسامد ی واقعاً چشمگیر دارند:

سربازخانه، چکمه، پوتین( به معنای چکمه نظامی و نیز اسم خاص یک سیاستمدار)، تجاوز، کشتن، جنگیدن، پیروزی، ژنرال، (خدمت) وظیفه، اجباری(خدمت سربازی)، شلیک، دشمن، فرار، گلوله، خدمت مقدس، جلاد و ...

در باب بسامد واژگانی، کلمات کلیدی این مجموعه همچنین شامل موارد ذیل است:

کاشتن، آبستن، گریه، نشستن، سیگار و گرگ،

نکته ای را که ولو در حد یک گلایه، در این یادداشت نمی توانم از ذکر آن خودداری کنم، مربوط به حروف چینی پر از اشتباه این مجموعه شعر است. واقعاً نمی دانم با کدام دستور زبانی اندامم را اندام ام می نویسند. فرکانس شدید این غلط که مسلماً سندی بر عدم خطای تایپی بودن آن است، گاهی خوانش را دچار مشکل می کند، فقط برای نمونه به موارد زیر توجه بفرمائید:

اندام ام، صورت ام، پیراهن ات، عاشق ام، دیدن ات، دامن ام، نبوسیدم ات و...

و دیگر خطایی که سدّ راه خوانش روان و درک صحیح، فلذا تلذذ از شعر است، عدم بندآرایی مناسب است، به نحوی که بی هیچ دلیل شاعرانه، زیبایی شناسانه، یا کمک به خوانش درست، ادامه جمله ای به بند زیرین منتقل شده است. این موارد نیز متاسفانه در مجموعه کتاب چندین بار اتفاق افتاده است.

در پایان می توان گفت مجموعه شعر پشت گندم زار نمایشگاهی از تجربه های مریم بالنگی است که در آن خود را در حال تجربه های تازه و رو به جلو نشان می دهد. مجموعه را خواندنی یافتم و مشتاقانه منتظر اثار بعدی ایشان خواهم ماند.

حروف چینی اشتباه- جمله ها ناتمام و بی دلیل به سطر بعد.


تارا

دوست عزیزم سلام
در بعضی از سطرها زبان از کار می افتد ودر بعضی دیگر تصاویر عالی هستند این طور به نظرم می آید که خانم بالنگی شاعر سطر هستند و گاه خود را گرفتار بازی های زبانی می کنند
اما من مطمعنم ایشان شاعر قوی و توانمندی هستند که باید قدر خودشان را بدانند و بیشتر از ویرایش کمک بگیرند تا هم موسیقی کلام ،گوش نواز شود و هم مفاهیم ما را به ایده های شاعر نزدیک کند
ممنون موفق باشید.


عنایت مقبلی

سلام :تبریک میگم به خانم بالنگی:
تصاویر خشن شعرهایتان را دوست دارم و احساس و افکاری که این واژه ها را نوشته است
اما به نظر من می شود گاهی ساده تر و آزاد تر حرف زد
موفق و اسوار باشید


مرتضی پارسا مطلق

سلام
دوسه تای اول را خواندم
متاسفانه نتوانستم آثار خانم بالنگی را به عنوان شعر خوب بپذیرم ... اما علت :

حیرتی ... و آن شگفت زدگی که باید برای مخاطب در هر قالبی از اتفاق بیفتد در باطن شعر و در اتفاقات روایی و حتی اتفاقات شعری ... ایهامات زبانی و از این قبیل است.
آن گاه که قدرت متخیله ی مولف ضعیض گردد به جای خلق روایت ها و تصاویر و تخیلات شگرف .... برای تشکیل شعر به مبهم گویی و به هم ریختن ساختار زبان و خلق غریبه گردانی در دایره ی زبان روی می آورد ... غافل از این که هرچند اموری که گفتم لازمه ی شعر هستند ... قائده ای خاص را می طلبند.
با نگارش جملاتی ظاهرا بی ربط ... یا واقعا بی ربط نمی توان به کشف شاعرانه رسید. شاید بتوان معمایی ایجاد کرد و به کشف رسید اما کشف شاعرانه چیزی است دیگر... و تخیلی می خواد از نوع صرفا شاعرانه .

خلاصه ی مطلب :
غریبه گردانی فراوان وارتباط اندکی در سطرها و آثار این خانم مطالعه کردم.


مینا رها مهر

سلام.ممنون از دعوت...خواندم اما من به نوبه ی خود نمی توانم این همه تلخی بیرون زده از شعر را مثل تاولی که روی پوست لطیف کودکی زده نبینم...تصاویر شفافند اما شگفت انگیز نیستند... چیزی برای کشف نیست چه همهچیز افشاست و مثل لالایی زنی ست که بر بستر عروسکی خوانده می شود که عواطف بشری در ابعاد جسمانی اش نمی گنجد...شاید شاعر کوشیده همان جسارت فروغ را در بیان غلیان های زنانه اش داشته باشد و شاید چیزی فراتر از این اما خود در میان این بازی کلمات گم شده و شعری که زائیده است مثل موجودی که فرازمینی بودنش الزامن دلیل آسمانی بودنش نیست برای اهالی سرزمین کلمات ناملموس و فضایی می نماید.
با این همه آرزوی توفیقات روزافزون و شاعرانه تر شدن برای این شاعر دارم...


محمد حسن مرتجا

درود/ دوست شاعرم ...ان حس و شهود..وشعریتی که همراه با نواندیشی در کارها بود برایم جالب و زیباست. مسلم روز به روز به مسئله ی زبان و فرم بیشتر می پردازید. ان قسمت های کار که به شکل یک اتفاق از زبان ترواش می کند عالی ست. تا فرصتی دیگر


قلندری :

سلام .
تولدت مبارک .
شعر تولد است .
بر هر شعر می شود شمعی افروخت .

شعر هایت را در همین چند سطر خواندم . بوی عطر زنانگی بر بینی ام وزید . حال هوای فروغ داشت . خواهر خوانده فروغ بود . یاس الود بود چون معصومیت و یاس فروغ .
دیوار پایانی افکاری بود در جهانی به بن بست رسیده . جهانی که هدایت را به نوشته هایش پیوند زد و ویرجینیا وولف را در پوچی افرینش غلطاند .
شعر هایت در همین چند سطر زیبا نبود ، مهیب بود . اعتراضی ویرانگر بود ،
سوختن بود ، سوختن لذات ، حتا سوختن عشق .
دوست گرامی ، سرکار خانم بالنگی فقط میتوانم :
به کجا چنین شتابان ؟


بهروز سبز پوش

سلام

متفاوت نویسی همیشه گنگ نویسی نیست میل به تفاوت تو این چنتا کار واضحه اما شاعر تونسته موفق باشه ؟ آیا همیشه کوتاه کردن و دمبریده کردن بهترین نوع نوشتنه؟ اونقد مبهم بگیم که اصلا هیچی ازتوش نیاد؟
البته کارهای کوتاه تر جالبتر بود و ایجاد سوال میکرد و انگیزه بیشتر خوندن رو تقویت میکرد اما ابتر مونده بود و جا برای پرداختن داشت

چرا کارو اونقد تقطیع میکنیم که انگار از هم گسته شده دلیل این تقطیع روشن نیست .
میل به متفاوت نوشتن
دگرگونه دیدن و به بازی گرفتن ذهن مخاطب از ویژگیهای این اثره اما در شعر برای هر کد گذاری علائم و سرنخ هایی قرار داره که مخاطب بتونه با استفاده از این نشانه ها و سرنخها کار رو رمز گشایی بکنه که متاسفانه ایشون خوب نتونستن
به هر حال این نظر منه


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1391ساعت 13:37  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

مگه نمی گن نسل دایناسور ها منقرض شده پس چرا ما زنده ایم؟ حسین پناهی

مجموعه شعر " آوازهای عقیم باد " سومین اثر منصور علی مرادی بعد از " شروگ ماه " و مجموعه داستان "زیبای هلیل " با همکاری نشر آموت به تازگی منتشر شد .

این مجموعه شعر هم اکنون در کتاب فروشی های معتبر کشور موجود است .

دوستان جیرفتی می توانند این کتاب را از کتاب فروشی نشر دانش (( شریفی )) واقع در چهارراه دهخدا تهیه کنند .

شعری از سید عماد موسوی مرتضوی

شب و خواب

نگاه دزدکی و لحظه ای تو را دیدن

هجوم فکر و خیالات و شب نخوابیدن

به قصد خانه تکانی ، حیاط را شستن

به روی خاطره ها آب تازه پاشیدن ... !

همیشه راز دلت را به بادها گفتن

همیشه بیخودی از هر نگاه ترسیدن

کنار ابر نشستن به شوق روزی که ...

کنار ابر نشستن به شوق باریدن !

نیاز و ناز ، نشستن در آفتابی که ...

کِرِم به صورت دیدارها نمالیدن !!

خرید یوسف قسطی ، عزیز مصری که ...

به پول رایج کشور تو را "هزاریدن" ... !

به لطف جزوه ی چشم سیاه و سرد تو

تمام فلسفه ها را نخوانده فهمیدن

دوباره قصّه ی پروانه ای به شوق شمع

به چند تا غزل و چرت و پرت چسبیدن !!

به روی تخت که از بوی تب ، تنش داغ است

تو را به شیوه ی هذیان به حرف پیچیدن ...

دوباره خواب نرفتن ، دوباره تخت ، پتو ...

دوباره خواب نرفتن ، دوباره غلتــــــــیــــــــدن .......


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:20  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

اين دنيا پراز فرشته است وتحمل كردن اين همه فرشته كار سختيه . ماركز . زيبارترين غريق نجان دنيا

انجمن شعر شهرستان جيرفت عصرهاي چهارشنبه از ساعت 17 الي 19 در اداره كل ارشاد واقع در جنب ميدان سپاه برگزار مي گردد .

به مناسبت چاپ كتاب (( روشنايي نمناك يك كبريت )) سروده ي شاعر جوان شهرام پارسا مطلق سه شعر از كتاب ايشان را براي نقد در وبلاگ گذاشتيم . به زودي قرار هست در شهر جيرفت هم يك مراسم نقد براي اين كتاب بگيرند و وبلاگ شعر جيرفت هم به سهم خود به اقاي پارسا تبريك گفته و بهترين ها را براي ايشان ارزو مي كند .


1:

غبارهای محال

هیچ وقت

سوارهای ممکن

نمی زایند

عقربک ها کارخانه های اضطرابند

این جا

شاعری در ناکجای زمان ایستاده است

وشعرهای نانوشته را

در ذهنش

پاره می کند.

2:

از تو كه مي نويسم

کلمات

کلاه را از سر بر می دارند

3:

بامیم تمام ممنوعه های تنت

می نویسم گندم

گناه زاده می شود



محمدرضا واحدي :

نقدی بر مجموعه شعر "روشنایی نمناک یک کبریت" سروده ی "شهرام پارسامطلق" که به تازگی توسط نشر "نگیما" روانه ی بازار کتاب شده است:

" رفتم تماشای آتش بازی/باران گرفت/ باروت ها نم کشید" قطعه ی زیبایی از ابراهیم گلستان، که اخوان ثالث به مناسبت، آن را بر پیشانی شعر"کاوه یا اسکندر" خود گذارده، روایت حسرت تاریخی ملتی که معمولاً باروت هایش به وقت نیاز نم کشیده و نه به کار آتش سازی که به کار آتش بازی هم نیامده است. تا جایی که شاعر، ناامید از آمدن کاوه ای به دادخواهی، آرزو می کند دست کم اسکندری بیابدو قیلوله ی بیگاه این قوم را بر آشوبد. و حالا "روشنایی نمناک یک کبریت" بر پیشانی مجموعه ی شعر شهرام پارسامطلق نشسته، واژه ی نمناکی که ذهن آدمی را به فضای لزج و مرطوب داستانهای مارکز می برد با آن باران های موسمی و بی پایان آمریکای لاتین. که می بینیم شاعر دلبستگی خود به فضای کارهای مارکز را در شعری اینگونه روایت می کند: "صدسال تنهایی را /تاب می آوریم/به عشق سالهای بی وبا/ تا پدرسالاری..."

در نام این مجموعه حس آمیزی قشنگی است که نمناک را صفت گرمای آتش و کبریت نمی کند صفتی برای روشنایی کبریت می کند. تا با این آمادگی سروقت شعرهای شهرام برویم که با شاعری عمیق و شعری ژرف روبروییم نه مجموعه ای که به هفته ای فراهم آمده باشد."

شاعری که از اولین شعر این مجموعه، یاس فلسفی اش را فریاد می زند: "غبارهای محالی که هیچ وقت سوارهای ممکن نمی زایند..." . حتی نومیدانه تر از م.امید که در بهت روزهای پس از شهریور 20 وآرزوهایی که یک به یک رنگ می باخت، غمگنانه سرود:"...گرد آمد و سوار نیامد". یعنی همان: "کاوه ای پیدا نخواهد شد امید..."

انسانی که فراغتش را به صفحه های کوچک ساعت پیوند زده و آرامشش را به تیک تیک مضطرب عقربک های زمان که انسان معاصر هرچه می دود از حرکت کور و کودن آن ها جا می ماند. و در ادامه شاعری است که در "ناکجای زمان" و صدالبته" ناکجای مکان" نانوشته هایش را حتی، خود به سانسور نشسته است. شاعری که به ناچار جغرافیای ذهن و زبانش را اضطراب های ناگزیر جهان سومی پر کرده است!

شاعر در این مجموعه با آگاهی از حوصله ی تنگ آدمها در این " قرن شکلک چهر" برای جدی بودن و زیاد اندیشیدن، آنها را فقط به تلنگری مهمان کرده که بر عصب های بی خیالی شان بخورد تا در خلوت خیال شان اگر به حلاجی حرفهایش نشستند دور و اطرافشان را پر ببینند از آنچه شاعر به یادشان آورده:"درخت/دویده است/تمام عمر /برگرد دایره ی تنه اش" سمبلی از حرکت دوار و بی سرانجام آدم های این روزگار که اغلب راه به هیچ تکاملی نمی برد، حتی در اندازه های تکامل درخت که با همان هوش نباتی اش می داند چه می خواهد؛" یادت باشد/پله ها/فقط تو را/به پله ها/ می برند/و بام/ مقصد نامعلومی است..." و این نامعلومی خود حدیث سرگردانی انسان معاصر است.

شاعر با آگاهی از فرصت ناکافی مخاطبان شعر امروز که خواندن مثنوی های هفتاد من کاغذ و طومارهای قصیده را از گزینه های دغدغه شان حذف کرده اند شعر کوتاه را برای انتقال پیام هایش برگزیده تا آدم کم حوصله و پرمشغله ی امروز دست کم در فاصله ی تماشای دو برنامه تلویزیون یا در فرصت سرپایی اتوبوس یا دقیقه های احتمالی فراغتش، مهمان دلشوره های شاعر باشد و آن را مهمان ذهن پرآشوب خود کند. شعری گاه به این کوتاهی:"از تو که می نویسم/کلمات/کلاه را از سر بر می دارند" یا"بامیم تمام ممنوعه های تنت/می نویسم گندم/ گناه زاده می شود."

نگاه انسانی شاعر و دید جهانی وطنی او در شعر شماره (3) به اوج خود می رسد.آنگاه که "اختیار یک وجب خاک را بهانه ای می داند که از سرگردانی و سردرگمی به درآیی وگرنه، کلاغ های آفریقا، با کبوتران بام او برادرند." همچنان که در شعری دیگر " مرز را باور خنده دار آدمها می خواند" وگرنه اصالت را با انسان می داند نه قراردادهای مضحک اجتماعی! نگاهی انسانی که تقریباً بر سرتاسر این مجموعه مستولی است.

سالها زیستن با زبان فاخر شاملو، فخامتی خاص به شعر شهرام داده که آن را از زبان مبتذل مرسوم متمایز می کند: " برف.../ و جاده ای / که عبور را/ به لکنت ادا می کند"

زبان این مجموعه سرشار از واژه هایی است که فضایی وهم آور را به شعر می دهد. زبانی به شدت استعاری که شاید شاعر به ناگزیر دست به دامان آن شده تا خیلی خاکریزها را از پیش پای این مجموعه بردارد. واژگانی چون" تاریک، کور، غروب، سلاخ، مشکوک، زمستان" و ترکیبات"خودکشی قطره ها، افق کور، جنازه ی نور، گذر سرد، خاطرات خنجر، باروت حنجره" و زبانی با ترکیبات - بازهم وهمناک- سه تایی که ثمره ی مشق مشقت های شاملوست در زبان شیرآهن کوه مردی اش! : "حوصله ی کال مرگ، سپیده ی سرد داسها، شانه های شکسته ی شب و ..." که گفتمان غالب این مجموعه را شکل می دهند.

سخن آخر اینکه دغدغه های ارجمندشهرام پارسا مطلق در این مجموعه متاثر از نگاه انسانی او به جهان و انسان است و اینکه به تاوان شاعری اش مجبور است "خود را چون فواره ای از بلندای خودش به پایین پرت کند تا شاید لبهای علف به خنده باز شود" اما تا آنجا که بتواند!؛" سینه ام/دیوان بغض ها/ و اشک ها/شاعران ناگفته های نمناک..." و دیگر اینکه شعر شهرام بی گمان تحت تاثیر زبان ژورنالیستی او و حضور مداومش در حوزه های اجتماعی است. شاعری که سالیانی را به روزنامه نگاری سرکرده و پیداست که واژگان پربسامدی چون رهایی و آزادی در شعرش میراث اندیشه های انسانی و اجتماعی اوست: "در فراسوی فاجعه ایستاده ام/ و جهان/ مادر دریغی است/ پابه ماه/ هیچ !".

و این اگر نه نقد حرفه ای- که کار من نیست- ادای احترامی بود به مجموعه ی شعری که خیلی حرف برای گفتن دارد.


مينا رها :

با سلام...برای نقد اثر شاعر باید آنرا با تمام وجود و با چشمهای سوم و حواس هفتم خواند....از مطالعه ی این نقد چنین بر می آید که انصافن با شاعری عمیق و درونگرا مواجهیم که با زبان کلمات خود را به دنیای بیرون و آدمهای نمناکش گره می زند و با زبان خود از درون آنها می گوید...شاعر از نردبام فلسفه بالا می رود و در آینه ی طبیعت بی جان جانهای سرگردان جامعه گریز را می بیند...فضای نیمه سرد اثرش مثل نسیم نخستین حضور زمستان برای لحظه ای انسان را به لرزه می اندازد و همین شاید برای رخنه در روح مخاطب کافی باشد تا شاعری شاعر شعر را در شعور مخاطب به اثبات برساند...
و این شاعر خود آنچنان قابل احترام هست که کلمات در پیش پای او کلاه از سر بر دارند و قلم ها قامت خم کنند...

م.ر


ليلا نوري ناييني :

شاعر جوانمان را دورادور می شناسم
و همیشه از خواندن کازرهایش لذت برده ام
نقد و بررسی اما کار دیگران است که صاحب نظرند و توانا
من به عنوان کسی که خود می نویسد و خوب دیگران را می خواند
شعرهای شهرام پارسا مطلق را دوست دارم
در شعرهایش حس و شعور دیده می شوند و همین خیلی خوب است
شهرام با مخاطب اش به آسانی ارتباط برقرار می کند
و این برای هر شاعری سهل نیست
برای شما و ایشان بهترین ها را آرزو دارم
با مهر و سلام


كمال الدين الاء الديني شور مستي :

ا مطالعه ی همین چند اثر کوتاه می توان دریافت که با شاعری کارآزموده مواجه ایم. شاعری که ضمن برخورداری از دیدی فلسفی ، نوشته هایش از لطافت و و احساسی شاعرانه لبریز است. آن چه را که باید ،گفته اند اما این را هم بگویم که در یک نگاه می توان به توجه آگاهانه، یا ناخودآگاه شاعر به موسیقی درونی شعر پی برد برای نمونه واج آرایی در عبارت"با میم تمام ممنوعه های..." یا " غبار محال سوارممکن..." چشمگیر است. عنوان کتاب نیز خود به تنهایی گویای توجه شاعر به دیگر ظرایف شعر از جمله حس آمیزی و... است .
زیبایی قطعه ی "برف...وجاده ای که عبور را به لکنت ادا می کند " مسحور کننده است. ولی شاعر می توانست در برخی قطعه ها دقت بیشتری داشته باشد . از جمله شاید بهتر بود در عبارت "کلمات کلاه را..." کلمه ی -را- حذف می شد. و در عبارت " پله ها فقط ترا ..." شاید بهتر بود کلمه ی فقط بعد از"ترا" می آمد تا ابهام زدایی هم می شد.

پله ها ترا فقط دست به دست می گردانند/ وبام مقصد نامعلومی ست.

در پایان برای شاعر جوان اما توانمند ،آقای پارسا موفقیت های بیشتری را آرزومندم .


شهرام عديلي پور :

سلام بزرگواران . ممنون از لطف و نظرتان و ممنون از دعوت و با تبریک به آقای پارسا مطلق برای چاپ مجموعه شعرشان . در خصوص شعر اخیر چند نکته را یادآوری می کنم . به نظر من این شعر از شعر معاصر بسیار دور است و در زیست جهانی ما قبل مدرن تنفس می کند ؛ در واقع این شعر متعلق به دوران پیش از مشروطیت است ؛ گویی راوی شعر چند دهه پیش از مشروطیت زندگی می کند و تحولات پس از مشروطه و دگرگونی های پس از نیما را درک نکرده است . اول آن که شعر فاقد موسیقی است . در آثار هنری مدرن اگر عنصر یا عناصری حذف می شود باید عناصری جدید اضافه شود و امکاناتی جدید افزوده گردد که جبران موارد حذف شده باشد . برای نمونه با حذف برخی امکانات عروض کلاسیک در شعر نیمایی امکاناتی بسیار گسترده تر اضافه می گردد ؛ اگر تساوی طولی مصراع ها به هم می خورد اما وزن عروضی می ماند ؛ اگر ردیف و قافیه حذف یا کم می شود موسیقی به شکلی دیگر تامین می شود . همچنین در شعر سپید اگر وزن نیمایی حذف می شود موسیقی درونی واژگان جای آن را می گیرد حال آن که در این شعر وزن عروضی و نیمایی و سپید حذف شده است بدون آن که هیچ موسیقی دیگری جایگزین آن شود و شعر را به نثری ساده و معمولی و خالی از صور خیال تبدیل کرده است . نکته ی دیگر این که در شعر مدرن تا آن جا که ممکن است از اضافه های استعاری استفاده نمی شود ؛ اصولن اضافه ی استعاری تاریخ مصرف اش مدت هاست تمام شده و این نوع ترکیب بیشتر مربوط به شعر کلاسیک است . اضافه هایی مثل زانوی توکل ؛ دست قناعت ؛ پای صبر ؛ پیشانی اندوه و ترکیباتی از این دست برای مثال بیشتر در شعر سعدی و امثال او دیده می شود . در شعر معاصر اگر هم در مواردی استثنایی چنین اضافه هایی به کار گرفته شود باید در فضا و اتمسفری جدید و با امکانات نو به کار گرفته شود . در شعر اخیر اما می بینیم که در این کار حتا افراط هم شده است و تعداد بسیار زیادی از این ترکیبات کهنه و دست فرسود شعر را خفه کرده و آن را از نفس انداخته است . اضافه هایی کهنه و کلیشه ای مثل : غبارهای محال ؛ سوارهای ممکن ؛ کارخانه های اضطراب و ناکجای زمان . نکته ی آخر این که بند آخر شعر هم یک داستان بسیار تکراری و کلیشه ای است . اشاره به داستان آفرینش و گناه آدم و حوا در موارد بی شمار در شعر فارسی استفاده شده است به خصوص در شعر کلاسیک . موتیف های قدیمی و استوره های کهن در ادبیات مدرن هم هنوز بسیار کاربرد دارد و تا ابد هم می تواند مورد استفاده قرار گیرد اما با نگاهی نو و کاربردی تازه و افزودن امکانات جدید . پاینده باشید .

برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1390ساعت 15:19  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

من درد مشتركم مرا فرياد كن . احمد شاملو


((محمد رضا واحدی))

مزرعه ام كوچك شد

كوچكتر

تر...

پرنده هايت را بردي

درخت هايت را بريدي!

حالا ابرهاي جهان

بر پيشاني ام بخار مي شوند

كابوس ها

تختخوابم را ترك نمي كنند

بزرگ مي شوند

بزرگ تر

تر ...

...........................................................................................................................................

((فاطمه سعادت نصری))
چقدر ببینم از خورشید خون میچکد

وقتی زمین نمیتواند

بهار را

در خود نگه دارد

و

پرنده

دلتنگ ایل باشد

نه دلتنگ کوچ


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1390ساعت 8:12  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

(( هنوز خاک مزارش تازه ست مزار آن دو دست سبز جوان را می گویم . فروغ فرخزاد ))

مریم بالنگی

کاپیتان

یک شب در هفته

برای من است


دوشنبه

تمام زنان بندر گاه

ازمن زیبا تراند


شایدبهتر بود

موهایم را جمع می کردم

او هیچوقت نگاه نمی کند


چشم کولی کنم

درشت روی اندام اش

خیلی زود

دگمه های پیرهن اش را می بندد


پابرهنه تا اسکله

وحشی عرق بریزم

همیشه مشتاق

عطرهای فرانسوی است


دوباره داد بزنم

کاپ تان

دوشنبه است

با من عروسی کنید

شاید اخرین زنی

که با او می خوابد.

...........................................................................................................................................

راضیه سالاری

اين خانه،

اين مزرعه

موروثي من است!

باكابوس هاي روزمره اش.

درفنجان ها ،ني شكر كاشته ام

برسقف، اسپند

لبخند تو،هنوز نرسيده است!

* * *

اين خانه

اين پادگان

موروثي تو بود!

واين مدادهاي خسته،سربازانت

براي حكومت نظامي فردا

كه حكم مي كني

ستاره هاي سرخي

برشانه هاي من نقاشي شود

* * *

دل بستن

به مترسكي

كه پيراهن تو را پوشيده است!

اين مزرعه،اين خانه

اين پادگان

شليك كن

به من كه هيچگاه

به لبخندت نرسيدم


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1390ساعت 21:12  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

می بخشم اما فراموش نمی کنم . کاپ . فیلم زیرزمین ساخته ی امیرکاستریکا

منصور علیمرادی

بیست سالگی ام

از تاکسی پیاده می شود

به کیوسک می رود

به تو زنگ می زند....

چقدر

باید از پله ی اینهمه سال پایین بیایی

تا دست در گردن بیست سالگی ام بیندازی

با هم به خیابان بروید

بستنی بخورید

عکس یادگاری بیندازید..

می دانی!

بیست سالگی ام پارتیزان جوانی بود

که ده سال بعد

قوطی ...اش را در انجمن معتادان گمنام

از یاد برده بود

شهرزاد حیدرزاده

حوا

شبیه کسالت های یک زن است

وفتی که دوست می دارد کسی

می دانم

می دانم

که چقدر دوستش داشتی

که چقدر ...

مادرت نبود

مادرت نبود کنار حوض بنشینید

موهای بلندو گندمی ات را ببافد

داستان عاشقانه اش را

راستی

از تمام مجلات منتشر نشده ی قرن شما پرسیده ام

کسی تو را نزاییده است

گناهی نداری

تو اولین زن

با موهای بلند و گندمی

به باغ پدری ات رفته بودی

با موهای بلند و گندمی

و دو تا گل رز

که روی دامن چین چین نقره ای

و یک سبد

که جهان امروز در آن بالغ شد

که به باغ پدری ات رفته بودی

بدون اجازه عاشق شوی

گناهی نداری

تو اولین زن ...


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 11:55  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

(( وقتی آدم ربا ها من را دزدیدن پدر و مادرم دست به کار شدن و اتاقم را اجاره دادند . وودی آلن .))

چندکار کوتاه از شهرام پارسا مطلق

۱

در بنی‌اسرائیل بهانه‌هایت

موسای بی‌عصا : منم

۲

خاطرات خنجر

پر از

پشت‌هاي اعتماد

۳

باور بفرمایید

خسته ایم

مثل گردباد سرگردان پری که حاصل ضرب سرب درسینه ی پرنده است

مثل قطره‌هایی که تا افقهای دور

افقی می‌رفتند

مثل بادی که از نفس افتاده بود

در میانه‌ی آسمان

.

..........................................................................................................................................

محمد رضا واحدی

آدم گذاشت پنجره هایش عوض شود

شاید مسیر حال و هوایش عوض شود

ابلیس را شریک سفره ی خود کرده بود تا

حوای مانده در ریه هایش عوض شود

اندیشه کرده بود که با سیب سرکشی

تصویر خیر و شر که برایش عوض شود

یک جور می شود که بلوغش جلوترک

یک جور می شود که صدایش عوض شود

بالای دار رفت و صدا زد اناالخدا

یعنی که کائنات خدایش عوض شود

فردا کمیسیون پزشکی - فرشته ها

تجویز می شود: ریه هایش عوض شود


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1390ساعت 0:22  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

(( ما ارواح پیری بودیم که به جسم های جوان خود برگشتیم . کاپ . سرآغاز . کریستوفر نولان ))

مریم بالنگی

زمين

استوانه

واي

افتادم

گاليور

بغلم كن

...........................................................................................................................................

مهدي نظري اسفدقه

بشم مال تو ، مال ديوونه ها

نصيب تو هر سال ِ گل پونه ها

اتاقي كه تسليم تو مانده است

شب اين خيابان بي خونه ها

اتاقي كه در قاب خاليش تو

در انديشه ي قحط ِ ساليش تو

تو هر كار مي خواهيش مي كني

ضمير پر از نقش قاليش تو

سلام اي شب ِ من خداحافظت

تو شيرازي خوابي و من حافظت

تو در دلبري رسم ديرينه اي

بميران مرا در غم نافذت

من از خوب حالت ، خبر داشته

تو را من نشاندم ، كه برداشته ؟

و بهمن اگر هفت سالش شده

شب كودتا ها خبر داشته

شب اين تفنگي كه سربازي است

و بين من وتو همين قاضي است

اتاقم گواه دلم شاهد است

که اندیشه هایت نئو نازی است

شبم خالي از اتفاق تو بود

تو رفتي در آرامش اين سرود

جهاني كه مردش مي آلوده بود

نه شيراز دلرد ، نه جنگل ، نه رود

...........................................................................................................................................

شهرزاد حيدر زاده

من مرده ي هزار ساله ي مسيح هستم

كه يك روز در بحراني ترين

اتاق يك خانه ي متروكه

ظهور مي كنم

تا رسالت يك زن را اثبات كنم

و پنجشنبه ها وقتي كه مردگان شهر

براي سيب هايي كه نخورده اند

بازپرسي مي شوند

من به بيمارترين كلمات شعرم

ديازپام هاي غليظي تزريق مي كنم

كه نكند به آدمكهاي آهني شهرم بر بخورد

ووقتي كه به خانه هايشان بر مي گردند

وقتي كه

مردانگي هايشان با هيچ نرينگي اي ارضا نمي شود

خستگي دست و پايشان را

در زني تزريق كنند

با صداي بلند بخندند

كه مرد هستند

..........................................................................................................................................

محمدرضا واحدی

شبی که جارچی می خواند فرمان تبرها را

به گوش جنگل مرعوب عصیان تبرها را

درختان خونشان از نفرت و تشویش می جوشید

و با اکراه می بردند فرمان تبرها را

به رغم سروهای سربلند آسمان باور

علفها سجده می بردند دستان تبرها را

نگاه هرزه ی ابری به داغ دشت می خندید

و بر جنگل فرو می ریخت باران تبرها را

حریم باغ تا آلوده هذیان تب می شد

سکوتی سرد می پرداخت تاوان تبرها را

میان بیشه های شوربختی مست می رقصند

درختانی که می فهمند پایان تبرها را

..........................................................................................................................................

حمیدرضا واحدی
باران بندر ، سر غروب ، سایه ی کهور

دلتنگی اش را

ترانه می خواند

دُخ – ترانه می خواند

به آب می زند

کندوره اش به موج

گیسوانش در باد

نگاه سرمه نشینش ، تا دوردست آب

مثل یک هجای بلند

ایستاده است

***

آنسوی آبها ، سیب کشف شد

تا دریانوردی آنرا، به ساحل بندر بیاورد

و پشت دیوارهای بلند قلعه

دور ازچشمان آبی پرتغالی ها

پیشکش نگاهت کند

زلفا!

***

چند درخت و مقداری سکوت

از هر صدایی خالیم

اما ، خوابهای ندیده ای دارم

روزی اگر نباشی

شعرم به تعویق می افتد و

بندر حرامم می شود

بالا بلند !

..........................................................................................................................................

سیاوش نگارستانی ـ ۱۱ ساله

زندگی چیست ؟

زندگی لحظه ایست که تو می خندی مامان

از خنده هایت خوشم می آید

چون تو خیلی کم می خندی

زندگی درست کردن یک نیمروست وقتی که تو خانه نیستی

و من با دوست هایم

خانه را بهم میریزم تا به شکل جزیره گنج در آید .

زندگی خوردن همبر گر با با پنیر گودو بدون خیار شور با نان تست است

زندگی روزیست که از مدرسه غیبت میکنم و

تمام روز کارتون شرک میبینم .

..........................................................................................................................................

حمیده کریمی

عشق یعنی همه قدیسه ، تو پتیاره و بد

شهری از هرم نفسهای تو گر می گیرد

حس وحالی که براحساس همه سدمی بست

فصل طغیان هوسهای پیاپی آمد

دل دریایی هر جایی دیروز انگار

شده مرداب قسم خورده ی جزری بی مد

جرم تو قصه ی تنهایی ته سیگاری است

که ندانسته به آغوش علف می افتد

هیچ کس از توء قطامه نمی پرسد که

چه کسی رفت و نفسهای تو را آتش زد

***

مردم شهر کمی بعد تو را می بخشند

غافل از اینکه تو می مانی و ضجری ممتد !

..........................................................................................................................................

لیلا انصاری

پاییز آلوده است

نقطه

سیم خاردار بکشد

این پنجره به هیچ کس رحم نمی کند

از گورستان می آییم

هنوز شام نخورده ایم

و خاور میانه از ظاهرم گول می خورد

تو اولادت را بر گردان

ما کولی ها آرزوی های بزرگی داریم

نصف روزهایم به شعرهایم بدهکارند

اگر می ماند

نصف النهار ها را هم با هم می خوردیم


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1390ساعت 22:2  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

هیچ جنگی جنگ نیست وقتی برادری برادرش را می کشد . مارکو . زیرزمین . امیرکاستاریکا

سلام . در ابتدا لازم می دانم از تمام دوستانی که به وبلاگ شعر جیرفت آمدند تشکر کنم و از حضور آقای مازیار نیستانی و محمد حسن مترجا و دوست عزیز فریاد ناصری تشکر ویژه ای داشته باشم که با حضور خود به وبلاگ شعر جیرفت هویت دیگری بخشیدند . دوست عزیز محمد رضا واحدی هم در وبلاگ خود در چند پست قبلی نقد زیبایی بر کتاب شروگ ماه (( مجموعه ی شعر های محلی جنوب استان کرمان )) نوشته اند که خواندنش را به همه پیشنهاد می کنم .

مریم بالنگی

این زمستان سخت طولانی است

چیزی نماند اگر

اسبی را که بسیار دوست می دارم

خواهم سوزاند

...........................................................................................................................................

علیجان سلیمانی

امشب به سرای دل من درد بریزید

هیزم به تنور دل شبگرد بریزید

طوفان وزد از چشم شما مدعیان آه

بر صافی آینه ی ما گرد بریزید

امشب دل من زخمی و تنها ز برم رفت

بر زخم دلم مرهم برگرد بریزید

با خون دلم جوهر احساس بسازید

در قاب زمان چهره ی یک مرد بریزید

ای خاطره ها خون شما گردن ما نیست

آتش به گلوی دل نامرد بریزید

...........................................................................................................................................

محمدرضا مظاهری

تولدم را نمي دانند

فقط

قريب سي و چند سال است كه جا مانده ام

در جاي جاي كرمان

و بيمارستان هاي تهران

پدرم

تا ستاره اي بگيرد

روزهايش سوختند

من

همان ستاره ي دنباله دارم

كه در آسمان جيرفت

بي ستاره ها را

مرهم مي نهد

..........................................................................................................................................

جواد خسروی

تلاقي دو نگاه است در اتاقي كه

پلنگ آرزوي مرد پنجه در ماه است

و خواب ريلي گفتار زن كه مي شكند

قطاري كه از كلمات سياه در راه است

زن ايستاد ، قدم زد ، نشست ، گفت اينجا

كجاي نقشه جغرافياي حيراني است ؟

كدام باد مخالف وزيده در روحم

كه گيسوان تنم نخ به نخ پريشاني است ؟

بس است رابطه اين راه را پيمودن

در ارتفاع ، به روي طناب پوسيده

وطعم تلخ لبانش ... ولي نه ! انگاري

هنوز مرد لبان مرا نبوسيده

كدام بارقه در خرمن من افتاده

كه بند بند تنم را كشيده در آتش ؟

كمر به خون تو آخر كه بسته است اي مرد ؟ !

_ همان دو چشم سياه و عزيز آهووش !

خيال زن به درازاي شب گره خورده

نگاه او به تقلاي بي خود فانوس

به كوچه مي زند و محو مي شود كم كم

در ازدحام همين واژه هاي نامانوس

ميان حجم اتاق مردي كه

اگرچه زنده به رگهايش اعتمادي نيست

و رو به روي خودش بود و با خودش مي گفت

براي مرده ات اي مرد ! سوگيادي نيست

...........................................................................................................................................

شهرزاد حیدرزاده

برف بعد از قرين شش سال

شروع به باريدن كرد

مترسكي عاشق از بلوغ خاكستري فلسفه

به مرد برگشت

به انسان قرن باروت

به زمستان

كه گاهي برف نمي بارد

و تمام تنم خيس مي شود

تا بيايي

تا پشت به اين جهان نابالغ

دستانت را بر من آلوده كني

به شعر

به عشق

به فردا

بيايي و

ادامه خيابان هاي زمستان را قدم بزنيم

ادامه خيابا ن هاي پاييز را شعر بسوزانيم

ادامه خيابان هاي بهار

شايد انتهاي اين آبادي باشد

به جنون رسيده ام

و دستانم آلوده است

باران نمي بارد

بايد كوچ كنم به فصل شرجي چشمانت ...

...........................................................................................................................................

محمدرضاواحدی

شعرهایم را

کف دستم می نویسم

تا دست ناظم نیفتد

که خطوط شعرم

با خط کش کوتاه او نمی خواند.

***

عاشقانه هایم را

پای هیچ پنجره ای

زمزمه نمی کنم

که گوشها

موشها

دیوارها ...

***

کله ی آدمهای نقاشی ام را

کدو می کشم

کلاه از سرشان بر می دارند

و با لبهای مسخره

لبخندهای مسخره

تحویل کلاغ ها می دهند.

***

بی تابی های قلمم را

در قاب روزنامه ای می ریزم

که سبزی فروش ها

کیلویی می خرند

تا اندیشه هایم هدر نرود!

***

اگر نبود

جذبه ی چشم های تو

جاذبه ی ناگزیر زمین

پیش از این ها

زمین گیرم کرده بود ...

..........................................................................................................................................

منصور علیمرادی

دو چشم وحشی آن زن که می دمید از در

هنوز می وزد از پشته های چاه حیدر

زنی که خواهر خرگوش های وحشی بود

برای جوجه عقابان بی پدر ٬ مادر

کشید سر پر خود را به جانب اردو

و از شجاعت و برنو هنوز هم خرتر

چه سال تلخ و سیاهی که باز زائیدند

تمام باکرگان بچه ٬ بچه بی سر

جذام خانه به خانه و ده به ده می گشت

از عارفانگی بادها قلندر تر

و در میانه مرداد برف دی بارید

و برج تیر فرو ریخت روی شهریور

سریده بود به جیرفت چشم او دریا

غروب روز دوشنبه که آمد از بندر

...........................................................................................................................................

حسین سبزه صادقی

روسری ات را باز کن

می خوام گیسوانت را بنویسم

چقدر فصل ها را پس و پیش کنم ؟

دنبال سالروز تولدت

از شناسنامه ات نترس

باران

سنت را می شوید

...........................................................................................................................................

مهدی نظری اسفندقه

امروز هم اين پستچي ِ پير نيامد

بهتر كه ببندي تو لب ِ پنجره ات را

لبخند بزن با لب ِ فنجان ، تن قهوه

تا گرم كند مزمزه اش حنجره ات را

من گاه به ناگاه تو پا دادم و رفتم

تو خواه به ناخواه من آغوش ندادي

من درد شدم در رگ اين خواب ِ پريده

يكبار به اين مرثيه ها گوش ندادي

من پا به تو دادم كه تنم را بتكاني

سنگيني بار وطنم را بتكاني

گه ، گاه شدم ، تا كه تو يكباره به ناگاه

ليلاي زنان بدنم را بتكاني

من قافيه را باخت به زن ، صحنه به صحنه

تا يك خبر تازه به امروز بيايد

آواز جهان در خم ابروي تو پيچيد

من ديو شدم ، روز فرشته به سر آيد

فرداي تو ديروز شد، امروز تكان خورد

باريست به دوشم كه تو را خانه نبرده

تقدير بهم ريخته ي ذهن تو يعني :

من ماهي و تو ماهيتش در پس پرده

من پست شدم صحنه به صحنه به تن تو

سرسبز شدم گل بدهم ، در چمن تو

من پستچي ِ پيري كه يكريز دويده

از كالبد خسته ي زن ، تا بدن تو


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1390ساعت 17:48  توسط محمدعلی شکوهمند  | 

مریم بالنگی

من از ديدن آدم هاي كوچك نفرتمندم

ما بايد محترمانه با هم وداع كنيم

انديشه ي من عقده ي احترام ندارد

بيوه نان نيست

چشمانم گرسنه هيچ

ما بايد از خاطر هم پاك شويم

بشريت عزيز !

...........................................................................................................................................

حسینعلی پژوهان

تازه عاشق شده ام اين همه تابم ندهيد

به دلم رحم كنيد رنج و عذابم ندهيد

مست مستم ز مي ناب لبانش به خدا

بي نيازم ز مي ناب شرابم ندهيد

تشنه ي عشقم و در كوي دلم همهمه است

تشنه ام نيست شما اين همه آبم ندهيد

سال ها دربه در و خانه به دوشم ز غمش

بس كنيد اين همه افسانه جوابم ندهيد

از همه سير شدم مي روم ازپيش شما

تازه بيدار شدم داروي خوابم ندهيد

...........................................................................................................................................

شهرزاد حیدرزاده

از هزاره ي چندم مي آيم

از قرن انگور و دف

از باد

از تو كه ضامن مي شوي

و

من كه مي چمم

كه لبانت كف كرده اند

از شدت يك زهر

دستانم سمي است

بيا از آن باغ به جهنم برويم

كه عشق ممنوعه شده است

مثل گندم

مثل انگور

مثل سانس يك مرثيه

در غيرت آهو

غريب شويم كه جهنم زيباتر است

...........................................................................................................................................

حمیدرضا واحدی

دريچه اي

مشرف به خواب هاي كودكيم ، باز مي كنم

تو آنجا نشسته اي ؛

نوش جان ، قبلا عاشق شده ام

بي قرار ، بي قهوه

چشم هات

عسلي ، زنگاري ، كهربايي ...

هر چه هست زيباست !

از چشم زخم بوميان

اسپند و زاغ بر بازوي نحيف مي بندم

لالايي ات ، آواز هاي ممنوعه اي است

زير درخت حاجت ، توي صحن امامزاده

حق دارند ، دختركان قفقاز و باميان

تورا با خودت اشتباه بگيرند

وقتي خونچكان انگشتانت

همه ي انقلاب هاي دنيا را به بازي گرفته

اما كمي دير آمدي

حالا ، دروغ قصه ي آدم بزرگ هاست

آدمي زيبا نيست

به زوال زيبايي ، ودانايي ناگزيرمي انديشم

به انقراض آدم و رقصي بر جنازه ي دنيا

*

مي دانستي

يك بغل شكوفه ي گيلاس فروختم

و برايت سرمه خريدم

تا در سياهي دنيا

چشم هاي عسل كهرباييت را

استتار كني

*

وارث شعر و شور بختي !

تو خوشبخت نيستي

نشان به اين نشان ، كه كمي دير آمدي

من ... قبلا عاشق شده ام ! ! !

..........................................................................................................................................

محمدرضا واحدی

روزی اگر

دست و دل مان می لرزید

از دست عشق بود

و دریچه های روبه رو

حالا

از پس شیشه های مه گرفته

گویی عشق را

هرگز

نه بهایی بوده

نه بهانه ای

و ما

بی آنکه بدانیم

چون سکه هایی نارواج

از چشم روزگار افتاده ایم...

..........................................................................................................................................

لیلا انصاری

باران ببارد

در آغوش رحلت خواب

وخميازه هاي درشت جهان را

در ميراث بندگي ام به دوش بكشد

گمراهم

از هراس تراشيده شده بر خاك اندامم

حالا مرا قدم بزن

در اين رسوايي به تاراج نهفته ام

شعر كه پرستوها را عاشق مي كند

و فرصت ياران رهايي

حالا ، در من كمي قدم بزن در كودكي هايم

يك اتفاق افتاده بود ... شايد

وقتي كه خواب از لا به لاي دريچه پنهان مي شد

تمام آبي هاي دنيا فرشته بودند

و تاريكي ماه در روزنه ي خليجي چشمان توپرشد

چنديدن باران در اقيانوس آرام

دارند به خودمان فكر مي كنند

وقتي از جهان لبريزم

و دنيا واژه اي بيش نيست

كه در سر انگشتان تو احساس شد

و ساليان دراز در بندگي خواب ماند

در من كمي قدم بزن

آسمان هنوز روشن است و باران

سهم شاعران هيچ است


برچسب‌ها: شعرجیرفت
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389ساعت 20:30  توسط محمدعلی شکوهمند  |